مهم نیست
من یکی رو دوست داشتم
یکی هم منو دوست داشت
من به خاطر اونی که دوست داشتم به اونی که دوستم داشت گفتم نه
حالا اونی که دوستش داشتم ازدواج کرد
اونی هم که منو دوست داشت ازدواج کرد
من موندم و خودم
مهم نیست!
فقط آرامش
* اولندش که من هنوز سفر نرفتم یه مشکلی پیش اومد که سفرم کنسل شد به جاش
هفته ی آینده تشریف می بریم سفر از نوع مجردیش.
* یعنی من هر چی به مامان اصرار می کنم بذاره برم یه هفته آپارتمان بمونم نمی ذاره
میگه تو که اونجا کاری نداری که بخوای بمونی. تازه تنهایی عمرا اگه بذارم حالا نه اینکه
من یه سال تنها نبودم از اون لحاظ میگه.
*بابا زنگ زده داره با مامان حرف میزنه میگه به آرامش بگو امروز میاد بریم فلان جا. منم
کلا چون بچه ی آرومی هستم از تو اتاقم داد میزنم نمیام.
میگه چرا؟ میگم حوصله ندارم نه اینکه کلی کار سرم ریخته خسته ام!
خلاصه از بابا و مامان اصرار از من انکار تا اینکه میگم اگه بیام باید فلان چیزو برام بخری
میگه باشه، میگم فلان چیزم میخوام در اینجا مامانم عصبانی میشه میگه برو گمشو!
بعد به بابام میگه آره میاد!!!.
* بهـــــــــله اینجانب قراره برم سر کار ولی هنوز قطعی نشده. مدرکم هم هنوز آماده
نیست.کلا خوشحالم واسه خودم.
* تازشم که خاله شدم رفت دوستم که از راهنمایی با هم بودیم مامان یه دختر کوچولو
شده به زودی میرم ببینمش.
* شدیدا خودمو تحویل می گیرم نمی دونید چه آرامشی بهم دست میده که!
سه گانه
* هیچی اندازه ی سوغاتی گرفتن بهم نمی چسبه. حالا سوغاتی گرفتن یه طرف
گرفتن یه چیزه ویژه که سوای سوغاتیه یه طرف دیگه.
یعنی هر وقت بابا ماموریت میره من منتظر اون ویژه هستم. آخه همیشه ته سوغاتیا یه
چیزی برام گرفته که به قول معروف چشم بازار رو کنده.
بله دیگه بابا جان کیش بودن و سوغاتی و دیگه به به.
البته شایان ذکر است که بابای بی نهایت خوش سلیقه ای دارم خصوصا توی لباس
خریدن.
* به قدری بدنم درد می کنه که انگار یه کتک مفصل خورده باشم.
همه ی استخونام جا به جا شده.
امروز قرار بود برم آزمایش به جاش گرفتم قشنگ خوابیدم.
*سه تا سفر قراره برم ولی اینکه کی میرم هنوز معلوم نیست خدا کنه اولیش برای
هفته ی آینده جور بشه بلکه این روحیه ی خاک گرفته ی من عوض بشه.
درد و مرض
سیستم بدنم کلا ریخته بهم
دسته چپم ضربه خورده درد می کنه
کمرم که قبلا ضربه خورده بود بیچارم کرده
به خاطر رژیم سر خودی که گرفته بودم دچار مشکل شدم
اجالتا همینا
خدا جونم شکرت
روزانه
کلا از شیوه ی زندگیم دارم حظ(؟) وافر می برم.
صبح که کله ی سحر از خواب بیدار میشم ، تازه اگه خواب رفته باشم چون کلا من
خیلی بد می خوابم، یعنی از ساعت ۵ تا ٨ من دارم با خودم دعوا می کنم و کلنجار
میرم که چرا اینقده زود بیدار شدم.بعد هم که یه مدت توی تختم میشینم و با خودم فکر
می کنم اول برم کتری رو روشن کنم بعد برم صورتمو بشورم و بعدش برگردم رختخوابمو
مرتب کنم یا هزار جور دیگه این قضیه رو بررسی می کنم و آخر از همه موهامو شونه
میزنم، رختخوابمو مرتب می کنم و ... . بعد در کمال آرامش در صورتیکه همه چی چیندم
روی میز دو تا لقمه می خورم و یه لیوان چایی روش و صبحانه تمام.
کامپیوتر رو روشن می کنم. سریع وصل اینترنت میشم و اول از همه کامنت خصوصیامو
چک می کنم قابل توجه بعضیا(
) بعد هم یه دوری توی وبلاگای مورد علاقه ام میزنم
وبیخیال اینترنت میشم.
بعد یا کتاب می خونم یا آهنگ میذارم. یه مدت که اینجوری گذشت مامان جان میان و یه
کل کل حسابی می کنیم و دوباره میریم پی کار خودمون.
ناهار رو می خوریم . بعد هیچ کار خاصی انجام نمیدم. عصر باز یه سر به اینترنت میزنم.
همین جوری دور خودم می چرخم تا این فیلمای مسخره شروع بشن. آی من از این
دلنوازان بدم میاد که خدا می دونه ولی می بینم.شمس العماره رو دوست دارم و با لذت
میشینم می بینم.خاله ام میگه لیلا مثله تو. بعد هم دوباره یا کتاب میخونم یا تو سر و
کله ی بابام میزنم. دیگه اینقده این کارو کش میدم تا ساعت ١١،١١:٣٠. تازه من میرم
توی رختخواب ولی زرشک که من به این زودیا خواب برم. یه ساعت هم شنگول منگول
برای خودم تعریف میکنم تا خواب برم.
این بود روزانه ی مفید من.
* یه چیزی که جالبه من اصلا با تلفن حرف نمی زنم. اس ام اس بازیم که حرفشو نزن.
خودم هستم و روح خبیثم.
*یه چیز دیگه من دو وعده غذا می خورم اونم خوردنش با نخوردنش هیچ فرقی نداره. کلا
قاچاقی زنده هستم.
نتیجه اخلاقی: برید بچسبید به زندگیتون. ببینید مردم ( خودمو میگم) چه زندگی دارن.
اونوقت شما قدر خوشبختیتونو نمی دونید!
تصمیم آرامش
*بله، آرامش تصمیم می گیرد.
کلا بهترین موقع برای تصمیم گیری وقتیه که سواره ماشینم اونم توی جاده. هیچ کس
هم توی ماشین حرف نزنه.منم راحت عقب ماشین نشسته باشم دستمو زیر چونه ام
گذاشته باشم و فکر کنم. آی حال میده.
دیروز برای کاری من و بابا و دوست بابا باید می رفتیم یه شهر دیگه. خوب هوا هم ابری.
ماشینم ساکت منم همون حالت متفکرانه ی ذکر شده رو گرفته بودم و دیگه کلی
خوشحال بودم.
من الان مدتیه سر این ادامه تحصیل عزیز خود درگیری ، دگر درگیری و هر چی مربوط به
درگیری میشه دارم.من پارسال که هنوز دانشجو بودم میخواستم رشته ی خودمو بخونم
شرایط هم خوب بود برای درس خوندن ولی یه مشکلی پیش اومد که نتونستم کنکور رو
خوب بدم. بعد هم که تصمیم گرفتم یه رشته ی دیگه بخونم. کتاباشو هم خریدم با چند
نفر هم مشورت کردم و قرار بر این شد که من این رشته رو بخونم.
خوب دوستایی که شما باشید من هیچ جوری دل به درس خوندن نمیدم. یعنی اصلا
علاقه ای به درس خوندن ندارم.یه عمر ( بله من نزدیک به ١٠٠ سال دارم ) به خاطر
اینکه تو باید فلان طور باشی یا فلان طور درس بخونی یا باید فلان مدرسه بری درس
خوندم ولی دیگه نمیخوام چون تو باید فلان تحصیلات رو داشته باشی درس بخونم.
یعنی شدیدا تصمیم گرفتم فقط برای دل خودم کاری بکنم. این عقل آدم هیچی حالیش
نیست دائم به آدم عذاب وجدان میده.اصلا مگه من چند سال قراره زنده باشم که این
چند سال رو بخوام کارایی که دوست ندارم انجام بدم.
اجالتا دارم تصمیم می گیرم ولی احتمالا همین کارو بکنم و فقط خودمو بدوستم( دوست
بدارم) و بس!
* دیروز توی خیابون من و بابا بودیم.بابا یه چیزی گفت که طبق معمول من هیجان زده
شدم و توی خیابون دست انداختم گردن بابام و گفتم لازم نیست که بگم چقدر دوست
دارم خودت می دونی نه. بابا هم یه نگاه به من انداخت گفت آره تو وقتی چیزی بخوای
همین شکلی میشی!
چرت نوشت
*دیروز در یک اقدام انقلابی رفتیم کوه.خیلی چسبید بعد از چند ماه واقعا لازم بود. البته
این دفعه بیشتر پیاده روی بود تا کوهنوردی آخه بدنامون آماده نبود ولی قراره یه کوه
جانانه رو هم گذاشتیم. با تشکر از خودم.
* بابا رفت آب بیاره یهو داد زد بدویید بیاید اینجا،همه فک کردن یه اتفاقی براش افتاده
وقتی رفتیم دیدیم یه خرچنگ گنده و زشت و اه اه دستشه. وای خیلی چندش آور بود.
وقتی هم خواستیم برگردیم بچه شو هم دیدیم. الان توی زیر زمین خونه ی ما اسیر
هستن جفتشون چون قراره تاکسیدرمی بشن.
*هوا یه ریزه سرد شده. البته سرماش دلچسبه.منم در یک اقدام بسیار حیرت آور یه
لباس آستین دار تنم کردم.حالا چرا حیرت آور؟ آخه من توی زمستون هم آستین کوتاه
می پوشم. الانم با اینکه آستین دار پوشیدم ولی دقیقا تا روی آرنجم بالا زدم!
*کلا پست مغز داری شد. خیلی خوشمان آمد!
بعدا نوشت:خرچنگ بزرگه خرچنگه کوچیکه خورد. اه خاک تو سر خرش کنن. چندش.
