هاپو

خیلی هفته ی بدی رو پشت سر گذاشتم البته از نظر روحی.

یعنی هاپویی شده بودم برای خودم. با همه دعوا داشتم بیشتر از همه با خودم.

البته این بد اخلاقی فقط برای آشناها بود سرکار آنچنان هر هر و کرکر می کردم که

همکارم می گفت خوش به حالت که اینقده سر حالی همون موقع اشک توی چشمام

جمع شد سرمو انداختم پایین که نبینه خنده هام زورکیه!

از 7:30 می رفتم سرکار تا 1:30 البته من خودم زودتر تعطیل می کردم . بعد می رفتم

آپارتمان تا 7:30 روز بعد پامو از خونه بیرون نمی ذاشتم یعنی اصلا حوصله نداشتم که

برم بیرون.

خلاصه با چهل تا کامیون عسل هم نمی شد منو خورد.

خیلی بد بود هیچ وقت به این شدت قاطی نکرده بودم.

   + - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۸ بهمن ۱۳۸۸

دلتنگی هام

دلم برای هوای سرد تنگ شده.

دلم برای ها کردن تنگ شده.

دلم برای دست کش دست کردن،شال پیچیدن تا روی دماغم،پالتو پوشیدن تنگ شده.

دلم برای یه لیوان گنده چای داغ توی هوای سرد تنگ شده.

دلم برای شبهای پر استرس امتحان تنگ شده.

دلم برای بیدار موندنای شب امتحان تنگ شده.

دلم برای قیافه ی خودم صبح روزی که شبش تا صبح درس خوندم تنگ شده.

دلم برای شیطنتهای قبل امتحان تنگ شده.

دلم برای از ته دل و بلند خندیدن بدون فکر کردن به موقعیتم تنگ شده.

دلم برای اینکه یکی با خندم بخنده نه اینکه نگام کنه که چه معنی داره می خندی تنگ

شده.

دلم برای شیطنتایی که توی دانشگاه می کردم تنگ شده.

دلم برای استادی که همیشه بعد از شیطنتم منو می دید و می گفت دختر باز چیکار

کردی که اینقده سر حالی تنگ شده.

دلم برای استادی که همیشه برای پروژه ام خط و نشون می کشید تنگ شده.

دلم برای استادی که بهم گفت تو تمام معیارهایی که من فکر می کنم آدم باهوش داره

رو داری تنگ شده. حتی اون خط و نشونی که بعد از این جمله برام کشید.

دلم برای قدم زدنامون ، ذرت مکزیکی خوردنامون ، حتی دوشنبه ها که ناهار می رفتیم

اون هتل گرون قیمته تنگ شده.

دلم برای دوستیمون تنگ شده.

خیلی دلم تنگ شده ولی بازم فوق العاده پر انرژی هستم.

 

   + - ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ٢٧ دی ۱۳۸۸

عقل کل

نمی دونم از کجا شروع کنم یا چه جوری تعریف کنم.

همین الان داشتم با مامان حرف می زدم می گفت نمی خواد این کار رو ادامه بدی این

آدم یه دردسر برات درست می کنه، منم بهش گفتم وقتی من مشکلی ندارم وقتی

سرم به کار خودمه وقتی دست از پا خطا نکردم برای چی جاخالی کنم.

بحث سر یه جوون نیست مخاطب من یه مرد ۵٠ ، ۶٠ ساله است که فکر می کنه خیلی

میفهمه خیلی بارشه و باید از همه ایراد بگیره.

این آقا هیچ پست یا سمتی نداره ولی در عین حال خودشو خیلی همه کاره می دونه.

یعنی اینقد که تو کاره همه دخالت کنه.

به هر حال یه بار برگشت به من گفت موهاتو تو کن منم همین جوری زل زده بودم بهش

و نگاش می کردم. خوب من کلا آدمی نیستم که چهار ساعت با موهام ور برم و چپ و

راستش کنم و نهایتا اگه هم نیم ساعت با موهام کلنجار برم این اتفاق هرگز توی محیط

رسمی نمیفته یعنی منظورم اینه که اگه هم موهام توی محیط کار بیرون باشه فقط به

خاطر اینه که من هی با مقنعه ور میرم و کلا آلرژی دارم به مقنعه.

این گذشت یه بار تو راهرو داشتم می رفتم یهو برگشت گفت  خانم فلانی با دست

اشاره کرد مقنعه تو درست کن منم گفتم متوجه نمیشم گفت مقنعه گفتم خوب گفت 

درستش کن باز نگاش کردم ( نمیشه جوابشو داد هم من در شرایطی نیستم که بتونم

جواب بدم هم بابا این پاش لب گوره دم دقیقه قلبش یکی می زنه دو تا نمی زنه)

یه روز یکی یه چیزی گفت من خندیدم از قضا در همون لحظه این آقا از در اتاق رد شد و

منو دید ، یه نیم ساعت بعدش که هیچ کس نبود اومده میگه اینجا جوون زیاد میره و میاد

تو هم آستیناتو می زنی بالا ( به جون خودم اگه یه ذره بیشتر از مچ دستم بیرون باشه

اینم طبق عادت که آستینمو همیشه یه ذره میکشم بالا) زشته، موهاتو هم بکن تو،

این مردا چشمشون پاک نیست ، حالا منم فکر کردم چون دیده من دارم با آقای ایکس

می خندم و آقای ایکس جوون هم هستن این حرف رو زده باز هیچ جوابی ندادم.

البته بعد از اون پا توی اتاقش نذاشتم و فقط یه سلام و خداحافظ .

تا امروز که داشتیم دنبال چیزی می گشتیم واسه ی یه خانوم. باز این سر و کله اش

پیدا شد و ابراز وجودی کرد و رفت. بعد که رفتم اتاقش یه چیزی تحویلش بدم برگشت

گفت دیدی گفتم چشمش پاک نیست الکی خانومه رو معطل کرده بود که بیشتر

پیشش باشه. در این لحظه من مخم از کار افتاد. یعنی اگه با چشم خودم ندیده بودم و

اون لحظه اونجا نبودم یه درصد احتمال می دادم ولی وقتی اونجا بودم و همه چیز رو با

چشم خودم دیدم فقط یه چیز به ذهنم رسید این مرد مشکل روانی داره.

خلاصه اینا رو که برای مامان گفتم البته با اندکی سانسور خیلی ناراحت شد و گفت

نمی خواد دیگه بری اینجا این فردا پس فردا یه حرفی برات در میاره ها.

البته یه بار با گوشای خودم شنیدم که می گفت این همش داره بلوتوث بازی می کنه.

شما فک کن من چقده عقده ای هستم که سرکار بلوتوثمو روشن می کنم و منتظر می

شینم که یکی یه چیزی برام بفرسته.

خلاصه فردا که قراره این نیاد احتمالا باید یه شفاف سازی کلی انجام بدم برای خودمم نه

برای بابا حتما باید اینکار رو انجام بدم.

خیلی سر و کله زدن با یه آدم نفهم سخته خدا جون این دفعه هم نذار کم بیارم

   + - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢٠ دی ۱۳۸۸

اجالتا فقط کار

*تا دو سه روز دیگه میشه یه ماه که رفتم سر کار. من از اولش زیاد شوق و ذوق کار

رفتن نداشتم برای همین محیط مسخره ی کار زیاد تو ذوقم نزد.

از همین الان دارم روزشماری می کنم که کارم زودتر اینجا تموم بشه و برم یه جای دیگه.

حالا یه چیز مسخره تری هم که این وسط هست اینه که اصلا معلوم نیست به ما حقوق

میدن یا نه، بعد تازه این حقوق رو ماهیانه میدن یا پایان کار و جالبناک تر از همه اینکه

نمی دونیم چقدر قراره بهمون بدن!

*سرما خوردم مثه چی، کلا من دو حالت بیشتر ندارم یا سرما نمی خورم و یا مثه ...

سرما می خورم.

*کم کم ماشین دار هم دارم میشم و ایشاالله مبارکش باد، البته بابا دوست داشت

جایزه ارشد برام ماشین بگیره ولی الان قرار شده همین ماشینی که هست رو بده به

من و اون جایزه ی کذایی رو برای خودش بگیره.

* دیگه هم اینکه همکارای گرامی چشم دیدنم رو ندارن و میخوان سر به تنم نباشه،

راست راست پشت سرم حرف می زنن و تو روم لبخند تحویل میدن. فعلا که کاری

باهاشون ندارم ولی وقتی خواستم برم یه سورپرایز براشون دارم.

* مدرکم آماده شده ولی هنوز حس رفتن به یونی و گرفتن مدرک رو ندارم. تا چه پیش

آید.

 

   + - ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۸ دی ۱۳۸۸

تلطیف فضای کار

خوب شد من رفتم سر کار

خوب شد بیخیال خونه نشینی شدم و پا به اجتماع گذاشتم

آقا اینا یه مشت پیر پاتال رو به بازنشستگی هستن که تا حالا یه دختر توی سن من

باهاشون کار نکرده، آی روحشون شاد شده آی روحشون شاد شده.

نمی دونید که . اصلا از وقتی من رفتم سرکار راندمانشون رفته بالا.

کلا من خر شانسم موردای توپی نصیبم میشه.

نمی دونم اینا رو کجای دلم بذارم.

حالا باز خوبه یکی این وسط شاد میشه من که کم کم رو به افسردگیم.

حرف قشنگشون اینه که کی بازنشست میشی دیگه از درد و مرض و دوست در حال

مرگ و دوست از دنیا رفته و ... فاکتور می گیرم.

خدا جون قربونت برم عاقبت بخیرم کن.

* پسر همسایه باز عرض ارادت کردن من موندم چرا از رو نمیری!

 

   + - ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۸ دی ۱۳۸۸

کادوی تولد

برای تولد بابا تصمیم گرفتیم که موبایل بخریم و طبق معمول قرار شد که من این وظیفه

ی خطیر رو انجام بدم.

ظهر که شد گوشیم شروع کرد به بازی در اوردن.صفحه سیاه میشد صفحه برعکس

میشد خلاصه هر ادا و اصولی که بلد بود درآورد.چند بار روشن و خاموشش کردم ولی

انگار نه انگار.

 عصر زنگ زدم به همکار بابا و قرار شد بیاد دنبالم تا با هم بریم گوشی بخریم.

چند جا رفتیم قیمت گرفتیم و آخرش رفتیم توی یه مجتمع که فقط موبایل داشت. چند

طبقه رو گشتیم و توی یه مغازه تصمیم گرفتیم که گوشی رو برداریم.تا گوشی رو بیاره

رفتیم تعمیراتی و گفتم یه نگاه بهش بندازه که گفت ال سی دیش سوخته. منم گفتم

بیخیال بذار همون جوری باشه میرم خونه یکی از گوشی های قدیمیمو بر میدارم. هی

همکار بابا رفت رو مخم که تو هم یه گوشی بردار من قبول نکردم که آخرش قرار شد بدم

تعمیرش کنن. یه خورده توی مجتمع گشتیم وقتی گوشیمو گرفتم دیدم عینهو میت

شده تصویرش رنگ به رو نداشت هر چی به مرده گفتم گفت نه خانم فکر می کنی از

اولش هم بهتر شده.خلاصه من که دیدم دوست بابام و دخترش خیلی معطل شدن دیگه

هیچی نگفتم.

ولی هر چی به گوشیم نگاه می کردم فحش خودم می دادم که چرا الکی ٢٠ تومان

خرجش کردم. قرار شد ببریم پیش یه اقایی که یه طبقه بالاتر مغازه داشت و یه جورایی

آشنا بود وقتی بهش گفتم،گفت ال سی دی اصل ۴٠ تومانه این اصل نیست.قرار شد

برم پایین و بگم اینو نمی خوام و بیارم بالا تا خودش برام تعمیر کنه.

تا گوشی دست دوستش بود که تعمیرش کنه وسوسه شدم که گوشی ای رو که خریدم

نشونش بدم ببینم نظرش چیه.یه ذره منو نگاه یه ذره گوشی رو بعد یه لبخند کج زد و

گفت تو امشب چشم بازار رو در آوردی با این خریدت و این گوشی مشکوکه. منو میگی

در شرف مرگ بودم. اونم گفت تو همراه من بیا من حرف میزنم و میگم پشیمون شدی

حالا فکر کن من پشت سر این پسره که رئیس مجتمع هم بود راه افتاده بودم اینم دم به

دقیقه با یکی سلام و علیک می کرد. خلاصه معمول بود که زیاد راضی نیست من

اینجوری دارم همراهش راه میرم (خیلی هم دلش بخواد ) وقتی به پله برقی رسیدیم یه

تعارف خشک و خالی نکرد منم با خودم به این نتیجه رسیدم که اصلا هم مودب نیست.

یهو وسط پله برگشته میگه من اصلا حواسم به شما نبود ببخشید یادم رفت تعارفتون

کنم. خلاصه هر جوری بود موبایل رو پس دادیم و برگشتیم این دفعه هی تعارف کرد که

اول شما منم گفتم نه ( شانس که نیست یهو کله پا میشدم ) به قیافه اش نمیومد که

سر به زیر باشه ولی من نفهمیدم چرا اینقدر با من معذب بود لابد چون سفارشی بودم.

خلاصه آخرش ما این گوشی رو خریدیم و وقتی داشتیم برمی گشتیم هیچ کس توی

مجتمع نبود همه تعطیل کرده بودن و رفته بودن.

ما هم نتیجه گرفیتم که هیچ وقت سه تا زن با هم نریم موبایل بخریم و خودمون رو

مسخره ی دست ملت نکنیم.

* امشب باز یه مهمونی خانوادگی دعوتیم خدا کنه که خوش بگذره. یلدای همتون

مبارک.

   + - ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۳٠ آذر ۱۳۸۸

خوشگلم آیا؟

پست قبلی یه چیز خیلی خوب داشت اینکه فکر کردید من خوشگلم.

من قیافه ی معمولی دارم و اصلا با خودم تعارف ندارم.

البته یه بار عکس 2 سالگیم رو گذاشتم گویا هیچ کدوم ندید از روی اون عکس می

تونستید قیافه ی الانه منو تصور کنید حالا شاید بازم گذاشتمش.

در مورد اون ارباب رجوع باید بگم که یه پدر و پسر بودن ( البته همچنان هستن ) که پدر

جان اومدن و کلی آمار گرفتن.

بعدم من غلط بکنم که گلوم پیش این بنده خدا گیر کنه. اصلا ناز هم نمیام عین واقعیته.

خلاصه باید صبر کنم ببینم توی هفته ی آینده مورد بهتری پیدا میشه یا نه!!!زبان

 

   + - ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ٢٧ آذر ۱۳۸۸

نتیجه ی کار کردن من

نتیجه ی ۴ روز سر کار رفتن = پیدا کردن یک عدد خواستگار اونم از نوع ارباب رجوع

   + - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ٢٤ آذر ۱۳۸۸

سرکار می رویم

ساعت 10 صبح همچنان توی تختم هستم و تا کله زیر پتو.

یکی با خشونت درو باز می کنه تا میام بگم مامان این چه وضع در باز کردن صدای بابا رو

می شنوم که میگه آرامــــــــــــــــــــش!!!

سرمو از زیر پتو میارم بیرون و میگم بله؟

میگه اگه یه کار باشه توی فلان شهر میری؟(فلان شهر همون شهری که آپارتمان جونم

اونجاست)

یک لبخند می زنم که تا دندونای عقلم نمایان میشه ، البته جای دندونای عقلم چون

همشونو کندم و بعد سرمو تکون میدم که آره میرم.

 میگه خوب پس شنبه باید بری سرکار. منم دارم میرم جلسه فلان جا احتمالا تا شب

نیام خداحافظ.

اگه شما فکر کردید که من ذوق زده شدم و بلند شدم واسه خودم نانای کردم سخت در

اشتباهید باز گرفتم خوابیدم و به خودم امیدواری دادم که باز منمو و آپارتمان و دیگر هیچ.

خوب من فردا باید برم سرکار ولی احتمالا این هفته رو برم و بیام و از هفته ی آینده

آپارتمان نشین بشم.

خدا جونم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوست دارم.

   + - ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ٢٠ آذر ۱۳۸۸

زندگانی

نشستم و دارم نگاه می کنم ببینم زندگی منو کجا میبره؟

هیچ کاری نمی کنم ولی نمی دونم چرا روحیه ام خوبه!

بحث سرکار رفتن که سرجاشه ولی من حاضر نیستم برای امتحان ورودی لای کتابامو باز

کنم آخه اصلا به این امتحانا اعتقاد ندارم.

بابا دیروز از دستم کلافه شد و گفت باشه می برمت پیش خودم و این یعنی اوج

عصبانیت بابا، هر جوری بود قضیه رو جمعش کردم وگرنه جنگ اعصابی میشد برای

خودش.( به خاطر پستی که داره حاضر نیست منو ببره پیش خودش و وقتی گفت می

برمت یعنی واویلا)

*اون پست قبلی هم مربوط به عزیزی بود که با حرفش بدجوری بهم پیچوندم.

من به خاطر خیلی مسائل و حفظ احترام خانواده از خیلی چیزا چشم پوشیدم و اون

حرفی که زده شد بدجوری آتشم زد.

   + - ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳۸۸

بغض

بغضمو با یه لیوان آب فرستادم پایین

خدایا من اینهمه صبوری نکردم که این حرفارو بشنوم

خدایا نگام کن خیلی بهت احتیاج دارم.

   + - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳ آذر ۱۳۸۸

هوای پاییزی

* خیلی هوا عالی شده از دیروز تا حالا یه ریز داره بارون میاد . کلا من حال می کنم با

هوای بارونی. انگار هر چی غصه داری می شوره با خودش می بره.

خیلی می خواستم عکس بذارم ولی نشد حالا منو راهنمایی کنید تا عکسای هنری که

گرفتم براتون بذارم.

*اولین مسافرت بخیر و خوشی تموم شد رفت پی کارش. یه مسافرت دیگه هم هست

که همچین رسما دعوت هم شدم منتظرم شرایط جور بشه تا از خجالت خودم در بیام و 

این یکی سفر رو هم برم.

* من توی دو هفته واسه خودم دو جفت کفش گرفتم. یعنی همین که به کفش جدیدم

نگاه می کنم کلی قربون صدقه ی خودم میرم.( چیکار کنم کسی ما رو تحویل نمی

گیره.)

*قراره برم کلاس آب درمانی. البته گویا همه سن مامان منو دارن ولی چیکار کنم از خاله

اصرار بود و منم دیگه دیدم زشته بعد از اینهمه اصرار قبول نکنم قرار شد برم.

*دو تا تولد داریم یکی بابام یکی هم همون دوستم که قبلا تعریفشو کرده بودم برای

بابام می دونم چی بخرم ولی برای دوستم نه. چقده این کادو خریدن سخته من عاشق

کادو گرفتنم فقط.

   + - ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۸ آذر ۱۳۸۸

مهم نیست

من یکی رو دوست داشتم

یکی هم منو دوست داشت

من به خاطر اونی که دوست داشتم به اونی که دوستم داشت گفتم نه

حالا اونی که دوستش داشتم ازدواج کرد

اونی هم که منو دوست داشت ازدواج کرد

من موندم و خودم

مهم نیست!

   + - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ٢٧ آبان ۱۳۸۸

فقط آرامش

* اولندش که من هنوز سفر نرفتم یه مشکلی پیش اومد که سفرم کنسل شد به جاش

هفته ی آینده تشریف می بریم سفر از نوع مجردیش.

* یعنی من هر چی به مامان اصرار می کنم بذاره برم یه هفته آپارتمان بمونم نمی ذاره

میگه تو که اونجا کاری نداری که بخوای بمونی. تازه تنهایی عمرا اگه بذارم حالا نه اینکه

من یه سال تنها نبودم از اون لحاظ میگه.

*بابا زنگ زده داره با مامان حرف میزنه میگه به آرامش بگو امروز میاد بریم فلان جا. منم

کلا چون بچه ی آرومی هستم از تو اتاقم داد میزنم نمیام.

میگه چرا؟ میگم حوصله ندارم نه اینکه کلی کار سرم ریخته خسته ام!

خلاصه از بابا و مامان اصرار از من انکار تا اینکه میگم اگه بیام باید فلان چیزو برام بخری

میگه باشه، میگم فلان چیزم میخوام در اینجا مامانم عصبانی میشه میگه برو گمشو!

بعد به بابام میگه آره میاد!!!.

* بهـــــــــله اینجانب قراره برم سر کار ولی هنوز قطعی نشده. مدرکم هم هنوز آماده

نیست.کلا خوشحالم واسه خودم.

* تازشم که خاله شدم رفت دوستم که از راهنمایی با هم بودیم مامان یه دختر کوچولو

شده به زودی میرم ببینمش.

* شدیدا خودمو تحویل می گیرم نمی دونید چه آرامشی بهم دست میده که!

 

   + - ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ٢٥ آبان ۱۳۸۸

سه گانه

* هیچی اندازه ی سوغاتی گرفتن بهم نمی چسبه. حالا سوغاتی گرفتن یه طرف

گرفتن یه چیزه ویژه که سوای سوغاتیه یه طرف دیگه.

یعنی هر وقت بابا ماموریت میره من منتظر اون ویژه هستم. آخه همیشه ته سوغاتیا یه

چیزی برام گرفته که به قول معروف چشم بازار رو کنده.

بله دیگه بابا جان کیش بودن و سوغاتی و دیگه به به.

البته شایان ذکر است که بابای بی نهایت خوش سلیقه ای دارم خصوصا توی لباس

خریدن.

* به قدری بدنم درد می کنه که انگار یه کتک مفصل خورده باشم.

همه ی استخونام جا به جا شده.

امروز قرار بود برم آزمایش به جاش گرفتم قشنگ خوابیدم.

*سه تا سفر قراره برم ولی اینکه کی میرم هنوز معلوم نیست خدا کنه اولیش برای

هفته ی آینده جور بشه بلکه این روحیه ی خاک گرفته ی من عوض بشه.

   + - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱٩ آبان ۱۳۸۸